پرستوي روياهاي ما

پرستوي روياهاي ما

نيكاي نازنين

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

روز يبست و سوم اولين ماه زمستان سال1392ساعت02:40در بيمارستان صارم تهران خداوند فرشته كوچكي از فرشتگان خود را امر كرد كه براي شادي و رونق زندگي انسانهاي زميني به اين دنيا فرود آيد مرا به عنوان زيباي مادر انتخاب نمود و همسرم را نيز به عنوان پدر برگزيد.نامش را نيكا نموديم تا نيكي و خوبي را هميشه سرلوحه زندگيش قرار دهد. نیکا، در فارسی به معنی: بسی نیک! چه خوب! خوشا! خوب و خوش و زیبا و ظریف است. همچنین این نام به معنی آب خوب، آب صاف نیز می‌باشد. این نام در کشورهایی همچون روسیه بسیار استفاده می‌گردد به طوری که نام یکی از جوایز فیلم در این کشور Nika Award است.

پیوند ها

روشا یدونه

ماهتیسا کوچولو

مطالب اخير

سالگرد مادر جون

نیکا تو مسابقه هفتگی نی نی عکس

عکسهای منتخب

تو رو خدا ماشاء الله یادتون نره

دکتر رفتن نیکا

من یه دخترم

خرید نیکا

نفس من

خوابوندن ماهتیسا توسط نیکا شادونه

دوستان مهدکودک

عروسک بازی

چهره های مختلف از یه پری کوچولو

هنرنمایی مامانی

کمک خواستن نیکا

پارک رفتن نیکا خانم

دلتنگیهای مادرانه

عشق مامان در حال عبادت

کمک به مامانی

سفر نوروزی نیکا همراه با دایی ها

موتور سواری نیکا خانم

غذا خوردن نیکایی

عکسهای منتخب سال 94 سری دوم

برگشت از مهدکودک

اینم یه تلاش دیگه

آماده شدن برای خوردن غذا

نیکا در راه مهدکودک

تلاش خانم گلی

نیکا و بعبعی ها

خانه تکانی عید 93

آرشيو مطالب

1394

1393

1392

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 7 نفر
بازديدهاي ديروز : 4 نفر
بازدید هفته قبل : 26 نفر
كل بازديدها : 7969 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

گالری تصاویر

کودکم از دل نوشته هایم ساده نگذر به یاد داشته باش این دل نوشته ها را یک "دل" نوشته

 

 

موضوع :

سه شنبه 27 مرداد 1394 |

سالگرد مادر جون

مادر ای پرواز نرم قاصدک.

                 مادر ای معنای عشق شاپرک .

                                               ای تمام ناله هایت بی صدا.

                                                                                  مادر ای زیباترین شعر خدا

در بیست و پنج شهریور 1380 دستی ناجوانمرد تیشه بر ریشه آشیانمان زد و ماوای عشقمان را بر روی پیکر نازنیت ویزان کرد. و فردا بوته یاس کوچکت دیگر شکوفه نکرد.

موضوع :

يکشنبه 5 مهر 1394 |

نیکا تو مسابقه هفتگی نی نی عکس

عشق مامان نی نی عکسم یه سایت دیگه از سایتهای کودکانس مطالب خیلی خوبی داره که من ازشون خیلی استفاده کردم . یه مسابقه هفتگی هم داره که چند تا از عکسای نازتو براشون فرستادم امروز که اومدم سایتو باز کردم دیدم عکس شما هم گذاشتن جزو عکسای نی نی هاشون و 3 تا هم دیدگاه برات گذاشتند منم گوشیو برداشتم به هر کس که می شناختم خبر دادم و گفتم که بهت رای بدن عمه فاطیما که طوفان کرد. شیر زن عمو اکرم جون سر رفت و فکر کنم عمه ریما هم قید صبحونشو زد خلاصه به خاله ها هم از طریق خاله فرشته خبر رسانی شد تو لاین هم به دوستای دیگه خبر دادم  تو شرکتم بالا سر همکارام رفتم و بهشون گفتم برن تو سایت و عکساتو ببینن و بهت رای بدن امیدوارم که برنده شی. 

اینم عکست تو سایت نی نی عکس 

دوستای خوب نیکا تا پنجشنبه 94/06/12 مهلت هست که به نیکا شادونه من رای بدید.

 

موضوع :

سه شنبه 10 شهريور 1394 |

عکسهای منتخب

یکی از قوانین سایت این بود که از زیباسازها استفاده نکینم ولی من تو هر وبلاگی که رفتم دیدم کلی چیزای خوشگل گذاشتن که کم کم منم یاد می گیرم ولی فعلا اینارو داشته باشید.

 

موضوع :

چهارشنبه 4 شهريور 1394 |

تو رو خدا ماشاء الله یادتون نره

عزیز دردونه مامانی میدونی که همه چیزت تکه تک، نمی دونم از چه تاریخی شروع به حرف زدن کردی شاید اینجا نوشته باشم شایدم نه ، ولی مطمئن باش توی فیلمات هست خیلی جای افسوس داره که اینجا نمی تونم صداهاتو بزارم یا فیلماتو شایدم بشه من هنوز بلد نیستم خیلی چیزارو هنوز بلد نیستم باید یه کلاس برم پیش زن دایی آتنا اون خیلی خوب بلده . اما مهم اینکه یه جایی اینا ثبت بشه که همیشه و هرجایی در دسترس باشه و منهم به توان و وقت خودم سعی کردم برات این وبلاگو بسازم تا تمام حرفایی که ممکنه زمان از خاطر ببره اینجا ثبت بشه که بعدها با هم بخونیم و لذت ببریم.

چند روز پیش داشتیم می رفتیم خونه کمی باد میومد بهت گفتم نیکا باد می یاد شما هم گفتی (البته مثل رباط صحبت می کنی شمرده شمرده و با مکث)

من باد دوست دارم. هوا خیلی داغه .

یه روزم رفتی در بالکنو باز کردی و رفتی بیرون و بلافاصله برگشتی تو و گفتی : هوا خیلی داغه 

چند وقت پیشا داشتم خونه رو تمیز می کردم من از یه طرف جم می کردم خانمی از یه طرف می ریخت و توجهی هم به اخطارهای من نمی کرد کفری شدم گفتم نیکا بیام گوشتو بگیرم گفتی نه بابا گفتم بابا بیاد گوشتو بگیره گفتی:آیه منم داد زدم بابایی نگا کن نیکا اذیت می کنه بیا گوششو بگیر، برگشتی گفتی:من بابا دوس دارم

یه روز برگشتی بهم گفتی :مامان می می گفتم نه نیکا خانم می می مال کوچولوهاست شما دیگه بزرگ شدی دیگه باید غذا بخوری دیدم رفتی تو دلم گفتم افرین چه خانم شده واقعا دیگه بزرگ شده چند ثانیه بعد عروسکتو کشون کشون اوردی گفتی: مامان می می بده گفتم نه اینم بزرگ شده دیگه نباید می می بخوره ایندفعه رفتی و عروسکی رو که خاله میترا از مشهد برات اورده بودو اوردی و گفتی نی نی چوچولو در بیار در بیار خلاصه اونقدر اصرار کردی که مجبور شدم به نی نی می می بدم  و بعد بله نی نی رو زدی کنار و خودت شروع به خوردن شیر کردی.

وقتی تو خیابون راه می ریم اشغالی روی زمین باشه چشاتو ریز می کنی و دستتو باز می کنی و تکون می دی می گی اَه اَه کثیفه و اگر آقایی اونجا باشه می گی : آقاااا اشقال نریز اَه اَه 

موقعه ای که می خوای چیزی رو بخوری می گی بوخورم بوزورگ شم بعد با یه مکث قوی شم یا وقتی تو خیابون دارن گلارو آب می دن می گی بوخورن بوزورگ شن

خانومی دیگه واقعا بزرگ شدی حالا دیگه بعضی وقتا با عروسکات بازی می کنی باهاشون حرف می زنی دو تا از اونا فعلا برات بزرگن و سنگین با زور بلندش می کنی بزاری روی تاپ نمی تونی بعضی وقتا از من کمک می خوای و  می گی مامان ممی شینه بعضی وقتا باهاشون دعوات می شه اون روز شنیدم به یکی شون که نمی تونستی روی تاپ بشینونیش می گفتی اِ اذ  یت نکن اِ

برات غذا گرم می کنم اولش خودت می خوری وقتی که سیر شدی یا به پاهات می دی بخورن یا با زور می دی اون بدبختا بخورن اگرم نخورن اعتراض می کنی که اِ ممی خورن اِ بخور اِ

 

 

موضوع :

چهارشنبه 4 شهريور 1394 |

دکتر رفتن نیکا

عشق مادر 

دوشنبه بعد از ظهر با هم رفتیم دکتر. اول که وارد شدیم طبق معمول شروع کردی به گریه کردن و اینکه ((بیریم بیریم)). چند تا کوچولوی دیگه تو مطب بودند با دیدن اونا آروم شدی و بعد شروع به آتیش سوزوندن کردی به بچه هایی که اونجا بودن از تغذیه خودت دادی به منشی آقای دکتر ناطقیان هم تعارف کردی ((خاله بیفرمایید)). مامانی که اونجا بودند می پرسیدند دو سالت شده و من با افتخار می گفتم نه نوزده ماهشه . یه مامانی که اونجا بود و پسرش دقیقا همسن شما بود می گفت پسره من فقط می گه بابا، مامان دختر شما چه خوب صحبت می کنه. منم تند و تند تو دلم می گفتم الله اکبر ،الله اکبر، الله اکبر بابایی بهم یاد داده آخه من همیشه عصبانی می شدم که مردمی که تو رو می بینند چرا ماشاء الله نمی گن یا چرا اصلا اینجوری لپاتو می گیرن من خودم یه بچه ای که می بینم صدتا ماشاء الله و الله اکبر و هزار ماشاء الله و ... اینا می گم که بچه چشم نخوره اینا چرا نمی گن بابایی هم که نگرانی منو می دید می گفت سه تا الله اکبر بگی حله خدا از چشم بد محفوظش می کنه خلاصه اینکه بعد از نیم ساعت آقای دکتر اومدن و نوبت ما شد اولش خوب وارد شدی ولی بعد شروع به گریه کردی ولی ارومتر بودی نسبت به دفعات قبل. دکتر بعد از معایناتی که انجام داد احتمال آلرژی برات داد و گفتند که باید تست آلرژی تو بیمارستان دی بدی و بعد از دو ماه مصرف دارو بازم بریم پیشش. 

امیدوارم که هیچ نوع آلرژی نداشته باشی عشق مامانی.

موضوع :

چهارشنبه 4 شهريور 1394 |

من یه دخترم

مرا دختر خانوم مینامند مضمونی که جذابیتش نفسگیر است…
دنیای دخترانه من نه با شمع و عروسک معنا پیدا میکند و نه با اشک و افسون. اما تمام اینها را هم در برمیگیرد…من نه ضعیفم و نه ناتوان، چرا که خداوند مرا بدون خشونت و زورِ بازو میپسندد. اشک ریختن قدرت من نیست، قدرت روح من است… اشک نمیریزم تا توجهی را به خواستهام جلب کنم با اشکم روحم را میشویم. خانه بی من سرد و ساکت است چرا که شور و هیجان زندگی با صدای بلند حرف زدن، و موسیقی گوش دادن، نیست… زندگی ترنم لالاییِ آرامش بخشی را میطلبد که خدا در جادوی صدای من نهفته است. من تنها با ازدواج کردن و مادر شدن نیست که معنا میگیرم من به تنهایی معنا دارم، معنای عمیقی در واژه دختر بودن است.
اگر فرهنگ غلط و کوتاه نظری مرا ضعیفه بخواند باز هم قویتر از قبل از پشت همین واژه سربلند میکنم و لبخند میزنم…
چرا که خداوند مرا دختر آفریده است و همین برای من کافی است.
 

 

موضوع :

سه شنبه 3 شهريور 1394 |

خرید نیکا

چند روز پیش داشتیم می رفتیم خونه کمی خرید کردیم یکی از خریدامونو پیدا نکردیم گفتم نیکا بریم خونه وسایلمونو بزاریم بعد بریم یه چیز دیگر بخریم وقتی رسیدیم خونه خانم مسن همسایه روی پله خونمون دم در نشسته بود سلام کردی نه یه بار نه دو بار چندین بار خانم همسایه هم لطف کردند و هیچ کدوم از سلامهای شما رو بی جواب نذاشتند بعد ازت پرسید کجا می ری شما هم گفتی می ریم یه چیز بخریم . نزدیک خونمون یه بقالی هست که روزای پنجشنبه و جمعه که ما خونه ایم بابایی لطف می کنه و با شما می رید نون که بخرید از بقالی هم برای شما خرید می کنن آقای فروشنده دم در نشسته بود که شما با دیدنشون گفتی آقا به به داری آقای فروشنده از جاشون بلند شدند و گفتند بله بله که دارم و داخل مغازه شدند و شما هم پشت سرشون اصلا انتظار همچین کاری رو نداشتم برام خیلی جالب بود و من که قصد خرید برای شما رو نداشتم مجبور شدم برات بستنی بگیرم. 

موضوع :

دوشنبه 2 شهريور 1394 |

نفس من

تو که باشی

                    بس است ...

                                     مگر من جزء نفس چه می خواهم ...............

وقتی برمی گردم به صفحات اول وبلاگت می بینم چقدر عکس، چقدر نوشته مونده چه چیزهایی که دلم می خواست برات بنویسم و چه عکسای نازی داشتی که دلم می خواست توی وبلاگت باشه ولی چون وقت نکردم همه جا موندن. نفس مامان، مامان با تو نفس می کشه مراقب خودت باش . هنوز شبها نمی خوابی یا اگرم می خوابی حس می کنم خواب سنگین نداری و در عوض تو مهد همش خوابی. خوراکت به نسبت خوبه و تحرکتم بالاست البته دیشب که داشتیم می رقصیدیم حس کردم خسته شدی شایدم داشتی بازی می کردی چون هی خودتو می نداختی زمین و سرت رو می ذاشتی رو بالش که من فکر می کردم خسته شدی ولی باز بلند می شدی و شروع به رقص میکردی . غیر از اینا خیلی چشای نازتو می خارونی و از نوزادیت خیلی وقتا آب ریزش بینی داشتی و هنوزم داری و اینها نگرانم می کنن. از زن دایی آتنا تلفن یه دکتر دیگرو گرفتم که می گفت خیلی خوبه و روشا جونو چند بار پیش اون بردن منم زنگ زدم امروز ساعت 5 وقت گرفتم ببرمت پیش اون تا خیالم از هر جهت راحت بشه و بعدها خدای نکرده دچار مشکل نشی . هر وقت می ریم دکتر اجازه نمی دی که دکتر معاینت کنند اینبار کلی باهات دکتر بازی کردیم و قرار شده امروز بریم  پیش آقای دکتر دارو بهمون بده تا دیگه آب دماغمون نیاد و چشممون نخاره که شما هم قبول کردی.

انشاء الله که هیچ مشکلی نداشته باشی. با نزدیک شدن به زمان دکترت تپش قلبم شدیدتر شده عشق مامانی

 

موضوع :

دوشنبه 2 شهريور 1394 |

خوابوندن ماهتیسا توسط نیکا شادونه

پنجشنبه شام خونه دایی اینا بودیم. تو عاشق ماهتیسایی همینطور ماهتیسا تو رو خیلی دوست داره. به ماهتیسا میگی ماسایا یا ماه تاسا . توی داییها هم چون دایی داودو از همه بیشتر می بینی خیلی باهاش جوری. وقتی می بینیشون خیلی ذوق می کنی اونشبم خیلی تلاش میکردی که ماهتیسارو بخوابونیش اینم چندتا عکس از اون شب.


موضوع :

دوشنبه 2 شهريور 1394 |

دوستان مهدکودک

اینم عکس دو تا از دوستای خوبت توی مهد کودک گهواره شادی هلیا خانم(لباس روشن) و نگار جون(لباس قرمز)

هلیا جون همیشه وقتی میام دنبالت به من یادآوری می کنه که کرم ضدآقتابتو بزنم. کلاه روی سرت هم برا تولد یکی از هم مهدیاته. امیدوارم امسال بتونم یه تولد درست و حسابی برات بگیرم پارسال بخاطر تصادفمون نتونستم که این موضوع خیلی ناراحتم کرد.

موضوع :

چهارشنبه 28 مرداد 1394 |

کوچولوی نازنین دنبال چی می گردی؟

هر چی گشتم متوجه نشدم که پشت یا توی ویترین چه چیزی بود که اینقدر توجه تو رو جلب کرد.

موضوع :

چهارشنبه 28 مرداد 1394 |

عروسک بازی

عشق مامان دیگه تنها با خودت بازی می کنی البته خیلی کوتاه. ولی همینشم برای من کلیه. عروسکاتو بر می داری با هاشون حرف می زنی دیروز شنیدم به عروسکت که می خواستی سوار تاب بکنی و زورت نمی رسید می گفتی اذیت نکن اِ (مثل دایی تکه کلامت شده اِ). یا وقتی عروسکات نمی خوابن دعواشون می کنی یا به من می گی مامان دواش کن. و بعضی وقتا هم دیگه شروع به داد و بیداد و گریه می کنی از 50 تا عکسی که ازت تو حالت بازی گرفتم با زور چندتایی رو جدا کردمو گذاشتم (اصلا دلم نمی خواست حالتی از چهره یا حرکاتتو حذف کنم ولی مجبور بودم تعدادو کم کنم.

اینم آخر بازی وقتی عروسکت به حرفت گوش نمی ده و به گفته خودت ممی خوابه

موضوع :

چهارشنبه 28 مرداد 1394 |

چهره های مختلف از یه پری کوچولو

 

نیکایی تو 19 ماهگی 

نیکایی تو هفت ماهگی 

موضوع :

چهارشنبه 28 مرداد 1394 |

هنرنمایی مامانی

همیشه حرف از هنرنمایی شما بشه یه بارم از من. چند وقت پیش با بابایی رفتیم مولوی که برات پارچه بگیریم عیدی که برات یه لباس دوختم دیگه وسوسه شدم که باز برات بدوزم دو تا پارچه خریدیم و بعد دیگه کار اصلیمون یادمون رفتو  رفتیم سراغ خرید اسباب بازی و تاب و صندلی و لباس ولی بالاخره همون دو تا تکه پارچه هم خودش کلی بود. بعد از چند روز سر کوچه خونمون یه پارچه فروشی دیدم که کلی پارچه های خوشگل داشت هر کدومو می خریدم دلم می خواست بعدی رو هم بخرم خلاصه یه چند تکه هم از اون خرید کردم و تا به امروز سعی کردم اونارو بدوزم که فعلا موفق به دوخت دو دست لباس برای شما شدم امیدوارم که بقیه رو هم بتونم تا هوا سرد نشده برات بدوزم.

ا

موضوع :

سه شنبه 27 مرداد 1394 |

کمک خواستن نیکا

بعد از اون قضیه روغن وازلینی که رو سرت مالیدی و هیچ شاهدی بر این ادعا ندارم تصمیم گرفتم دیگه تو هیچ شرایطی کنترل خودمو از دست ندم و تو بدترین شرایط هم که قرار گرفتم اول یه دوربین بردارم و ازت عکس بندازم روز تعطیل من و بابا تو اتاق نشسته بودیم که صدای داد شما رو شنیدیم دوتایی باهم دویدیم که ببینیم چه خبر شده و من بعداز اطمینان از سلامتی شما به بابا گفتم دست نگهداره تا دو تا عکس از شما بندازم بعد نجاتتون بده

یعنی من موندم که چه چیز اون پشت اینقدر شما رو وسوسه کرده بود که بری و اونجا گیر کنی عشق مامانی

موضوع :

سه شنبه 27 مرداد 1394 |

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد