دکتر رفتن نیکا
عشق مادر دوشنبه بعد از ظهر با هم رفتیم دکتر. اول که وارد شدیم طبق معمول شروع کردی به گریه کردن و اینکه (( بیریم بیریم) ). چند تا کوچولوی دیگه تو مطب بودند با دیدن اونا آروم شدی و بعد شروع به آتیش سوزوندن کردی به بچه هایی که اونجا بودن از تغذیه خودت دادی به منشی آقای دکتر ناطقیان هم تعارف کردی (( خاله بیفرمایید )). مامانی که اونجا بودند می پرسیدند دو سالت شده و من با افتخار می گفتم نه نوزده ماهشه . یه مامانی که اونجا بود و پسرش دقیقا همسن شما بود می گفت پسره من فقط می گه بابا، مامان دختر شما چه خوب صحبت می کنه. منم تند و تند تو دلم می گفتم الله اکبر ،الله اکبر، الله اکبر بابایی بهم یاد داده آخه من همیشه عصبانی می شدم که مردمی که تو ر...
نویسنده :
مامان ثريا
12:27






